به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری بوتیانیوز؛ شب، آرام بر پادگان سایه انداخته بود. سربازانی که ساعتها از نگهبانی، آموزش و انجام وظیفه بازگشته بودند، در آسایشگاههای خود به خواب رفته بودند؛ خوابی که قرار بود تنها خستگی یک روز را از تنشان بزداید.
در آن لحظه، نه میدان نبردی در برابرشان بود و نه فرصتی برای دفاع از خود. خانوادههایی که چشمانتظار بازگشت فرزندانشان بودند، ناگهان با خبری تلخ روبهرو شدند؛ خبری که اشک را مهمان خانههای بسیاری کرد.
هر سرباز، پیش از آنکه یک نظامی باشد، فرزندی برای پدر و مادر، برادری برای خواهر و برادر و امیدی برای آینده خانوادهاش بود. بسیاری از آنان با آرزوهای سادهای زندگی میکردند؛ پایان خدمت، بازگشت به خانه، ادامه تحصیل، تشکیل خانواده و ساختن آیندهای روشن.
در چنین حوادثی، آنچه بیش از همه به چشم میآید، سنگینی رنج انسانهایی است که زندگیشان دگرگون میشود. تصویر تختهای خالی، لباسهایی که دیگر پوشیده نخواهد شد و چشمهایی که تا همیشه در انتظار میمانند، یادآور بهای سنگین درگیریهاست.
خاطره جانباختگان چنین حوادثی، صرفنظر از هر نگاه سیاسی، در ذهن خانوادهها و نزدیکانشان باقی میماند؛ انسانهایی که عزیزان خود را از دست دادهاند و با اندوه این فقدان زندگی میکنند.
خوابی که هرگز به بیداری نرسید
شب، آرام و بیصدا از راه رسیده بود. سکوت، تمام پادگان را در آغوش گرفته بود. سربازان، خسته از ساعتها خدمت، چشمهایشان را بسته بودند؛ یکی خواب مادرش را میدید، دیگری در رؤیای آغوش پدر بود و آن یکی، روزی را تصور میکرد که کارت پایان خدمتش را در دست بگیرد و با لبخند به خانه برگردد.
آنها نه در کنار سفره شام خانواده بودند، نه در جشن تولد فرزندشان و نه در آغوش مادر. تنها در گوشهای از آسایشگاه، با لباس خدمت، به خوابی رفته بودند که قرار بود چند ساعت بعد با صدای بوق صبحگاه پایان یابد؛ اما سرنوشت، بیداری دیگری برایشان نوشته بود.
صبح که شد، بعضی تختها دیگر صاحبی نداشت
مادرانی بودند که هنوز چای صبح را آماده میکردند، بیآنکه بدانند دیگر هیچوقت صدای «سلام مادر» را نخواهند شنید. پدرانی بودند که چشم به در دوخته بودند تا پسرشان با پایان خدمت برگردد و بار سنگین زندگی را از دوششان بردارد. همسرانی که هنوز پیام آخر عزیزشان را بارها میخواندند و کودکانی که نمیدانستند چرا پدر دیگر به خانه بازنمیگردد.
سرباز، پیش از آنکه لباس نظامی بر تن کند، فرزند یک خانه است؛ امید یک خانواده، تکیهگاه یک مادر، غرور یک پدر و رؤیای آیندهای بهتر. آرزوهایش بزرگ نبود؛ بازگشت به خانه، ادامه زندگی، ساختن آینده و خندیدن کنار عزیزانش.
اما گاهی جنگ، پیش از آنکه ساختمانها را ویران کند، قلب انسانها را ویران میکند. جای خالی یک فرزند، هیچگاه با هیچ چیز پر نمیشود. عکس قابشدهای که بر دیوار میماند، لباسهایی که دیگر پوشیده نمیشوند و اتاقی که سالها بوی صاحبش را در خود حفظ میکند، روایت اندوهی است که زمان هم درمانش نمیکند.
امروز، شاید سالها از آن شب گذشته باشد، اما برای مادری که هر شب با عکس پسرش حرف میزند، زمان همانجا ایستاده است؛ همان شبی که انتظارش، به داغی همیشگی تبدیل شد.
خواب آن سربازان پایان یافت، اما کابوس خانوادههایشان هنوز تمام نشده است. هنوز مادرانی هستند که با شنیدن صدای زنگ تلفن، برای لحظهای خیال میکنند شاید فرزندشان بازگشته باشد؛ پدرانی که هر بار از کنار اتاق خالی پسرشان عبور میکنند، بغضشان را پنهان میکنند؛ و خواهران و برادرانی که جای خالی عزیزشان را در هر دورهمی احساس میکنند.
امید آن است که جهان به سوی روزهایی حرکت کند که امنیت، گفتگو و حفظ جان انسانها بر خشونت و جنگ غلبه کند و هیچ خانوادهای داغدار از دست دادن عزیز خود نباشد.
خداوند رحمت کند همه کسانی را که جان خود را از دست دادند و به خانوادههای داغدارشان صبر و آرامش عطا کند.
هیچ اندوهی، سنگینتر از چشمانتظاری مادری نیست که میداند این بار، انتظارش هرگز به دیدار ختم نخواهد شد.
انتهای خبر/ تاج الدینی

