دلم هنوز در جاده نجف جا مانده است – بوتیا

دلم هنوز در جاده نجف جا مانده است

روایت پیرمردی که پاهایش از رفتن بازمانده، اما دلش هر روز تا کربلا قدم می‌زند.

 

به گزارش پایگاه خبری بوتیانیوز، صدای «لبیک یا حسین» که در خانه می‌پیچد، دستش بی‌اختیار به سوی عصای چوبی‌اش می‌رود؛ همان عصایی که سال‌هاست جای پاهای جوانی را گرفته است. او دیگر توان پیاده‌روی ندارد، اما می‌گوید: «دل که پیر نمی‌شود.» این روایت، قصه پیرمردی است که امسال نیز مانند هزاران جامانده دیگر، اربعین را نه در جاده نجف، بلکه از پشت قاب تلویزیون و میان اشک‌هایش زندگی می‌کند.

از پنجره خانه، رفت‌وآمد مردم را نگاه می‌کنم. هر سال با نزدیک شدن اربعین، حال و هوای دنیا عوض می‌شود. انگار دل‌ها زودتر از پاها راهی کربلا می‌شوند. من هم مثل همه دلم می‌خواهد کوله‌ای بردارم، کفش‌هایم را بپوشم و در آن مسیر نورانی قدم بزنم؛ اما سال‌هاست که پاهایم دیگر با آرزوهایم همراه نیستند.

هشتاد سال از عمرم گذشته است. روزگاری در کوه و بیابان کار می‌کردم، ساعت‌ها راه می‌رفتم و خستگی را نمی‌شناختم. امروز اما برای چند قدم راه رفتن، باید به عصایی تکیه کنم که سال‌هاست همدم تنهایی‌هایم شده است.

چند سال پیش، خدا قسمت کرد و پیاده تا کربلا رفتم. هنوز گرمای جاده را زیر پاهایم حس می‌کنم. هنوز عطر چای موکب‌ها، لبخند خادمان عراقی، صدای نوحه‌هایی که از بلندگوها پخش می‌شد و اشک‌هایی که بی‌اختیار روی گونه‌هایم جاری بود، از خاطرم نرفته است. آن سفر، فقط یک پیاده‌روی نبود؛ سفری بود که انگار آدم را از زمین جدا می‌کرد و به آسمان می‌برد.

امسال اما همه چیز فرق کرده است. دکتر با مهربانی گفت: «دیگر این سفر برای شما خطر دارد.» بچه‌ها هم با نگرانی دورم را گرفتند و گفتند: «باباجان، اگر دوستت داریم، برای سلامتی‌ات اجازه نمی‌دهیم بروی.»

چیزی نگفتم. فقط سرم را پایین انداختم. بعضی دردها را نمی‌شود با کسی قسمت کرد.

این روزها بیشتر وقتم کنار تلویزیون می‌گذرد. هر بار تصویر جاده نجف تا کربلا را نشان می‌دهند، انگار قلبم تندتر می‌زند. وقتی زائران را می‌بینم که با پای تاول‌زده اما با لبخند راه می‌روند، اشک در چشمانم حلقه می‌زند. نه از روی ناراحتی برای آنها؛ از شوقی که سهم دل من شده و حسرتی که سهم پاهایم.

گاهی عصایم را برمی‌دارم و آرام در حیاط خانه قدم می‌زنم. با خودم می‌گویم شاید این چند قدم، خدا از من قبول کند. شاید هر قدمم، به نیت یکی از عمودهای مسیر نجف باشد. لب‌هایم آرام ذکر می‌گویند و دلم بی‌اختیار سلام می‌دهد: «السلام علیک یا اباعبدالله.»

همسرم همیشه می‌گفت: «اگر قسمت شد، باز هم با هم می‌رویم.» اما او سال‌هاست که از این دنیا رفته است. حالا هر وقت زائران را می‌بینم، جای خالی‌اش بیشتر از همیشه احساس می‌شود. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید او امروز زائر آسمان باشد و من، زائر دلتنگی.

نوه‌هایم کنارم می‌نشینند و فیلم‌های پیاده‌روی را نشانم می‌دهند. از آنها می‌خواهم تصویر گنبد را چند لحظه نگه دارند. خیره می‌شوم به آن طلای درخشان و زیر لب زمزمه می‌کنم: «آقا جان… اگر پاهایم نرسید، دلم که هنوز در راه شماست.»

من از تقدیر گله‌ای ندارم. پیری قانون زندگی است. اما باور کنید دل آدم هیچ‌وقت پیر نمی‌شود. هنوز هم وقتی نام حسین(ع) را می‌شنوم، همان شور جوانی در وجودم زنده می‌شود؛ همان اشتیاقی که سال‌ها پیش مرا به جاده نجف کشاند.

امسال من در خانه مانده‌ام، اما دلم میان میلیون‌ها زائر حرکت می‌کند. با هر «لبیک یا حسین» که در مسیر طنین‌انداز می‌شود، انگار قلبم هم قدمی به کربلا نزدیک‌تر می‌شود.

اگر امسال زائر شدید و نگاهتان به گنبد طلایی افتاد، سلام پیرمردی را هم برسانید که دیگر توان آمدن ندارد؛ پیرمردی که هر شب با اشک می‌خوابد و با امید بیدار می‌شود، به امید روزی که شاید خدا دوباره صدایش بزند و بگوید: «بیا… این بار هم مهمان حسین باش.»

 

انتهای خبر/ تاج الدینی

طراحان خلاقی و فرهنگ پیشرو در زبان فارسی ایجاد کرد. در این صورت می توان امید داشت که تمام و دشواری موجود در ارائه راهکارها و شرایط سخت تایپ به پایان رسد.
مقالات مرتبط

سکوتی که با آتش شکست

شب بر پادگان سایه انداخته بود؛ سربازان، خسته از نگهبانی، آموزش و…

۲۹ تیر ۱۴۰۵

روستای نَسک گلباف، در انتظار تدبیر مسئولان

نبود ماشین حمل زباله در روستای «نَسک» این روزها نه تنها سلامت…

۲۲ تیر ۱۴۰۵

نسک گلباف؛ روستایی که هنوز چشم‌انتظار گاز است

نسک، روستایی است که در آن نخل‌ها نماد استقامت‌اند، مردم نماد مهربانی،…

۲۲ تیر ۱۴۰۵

دیدگاهتان را بنویسید