به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «بوتیانیوز»؛ ساعت هنوز از ۶ صبح نگذشته است، اما اینجا، در قلب تهران، زمان گویی متوقف شده است. از هر کوچهای که به خیابان انقلاب و آزادی منتهی میشود، سیل جمعیت مانند رودی خروشان به هم میپیوندد. من هم بخشی از این رودخانه انسانی هستم؛ رودی که نه برای رفتن به مقصدی دنیوی، که برای وداع آمده است.
هوا خنک است، اما گرمای نفسهای هزاران نفری که شانه به شانه هم ایستادهاند، فضا را متفاوت کرده است. صدای مداحی و نوحهخوانی از بلندگوهای خیابان در فضا میپیچد و با صدای هقهقهای پنهان و آشکار جمعیت در هم میآمیزد. به هر طرف که نگاه میکنم، چهرههای متفاوتی را میبینم؛ پیرمردی که عصا در دست، لرزان لرزان خودش را به صف میرساند، مادری که کودکش را در آغوش گرفته و با چشمانی اشکبار به پرچمهای مشکیِ برافراشته در آسمان خیره شده است، و جوانانی که با سربندهای سیاه، بیقرار در انتظار رسیدن پیکر هستند.
چیزی که در این میان بیش از هر چیز خودنمایی میکند، سکوت سنگینی است که گاهی با فریادهای «یا حسین» شکسته میشود. نگاهها همه به یک نقطه دوخته شده است؛ به افقِ خیابان، جایی که قرار است کاروان حامل پیکر از آنجا عبور کند. اینجا کسی به فکر گرما، خستگی یا شلوغی نیست. گویی همه یک درد مشترک دارند؛ دردی که در چشمانشان موج میزند و در حرکتِ دستهایی که به سینه میکوبند، عیان است.
کنار دستم جوانی ایستاده که پرترهای از رهبر انقلاب را با قابی مشکی در دست دارد. از او میپرسم چرا آمده است؟ پاسخ نمیدهد، فقط به عکس خیره میشود و شانههایش شروع به لرزیدن میکند. نیازی به کلام نیست؛ حضورِ ما در اینجا، بزرگترین بیانیهای است که میتوانیم صادر کنیم.
کمکم صداها بلندتر میشود. جمعیت موج برمیدارد. انگار خبری رسیده است که کاروان نزدیک شده. مردم به سمت وسط خیابان هجوم میآورند، اما نه با بینظمی؛ گویی همه در یک رژه حزنآلود هماهنگ شدهاند. تلفنهای همراه برای ثبت لحظهای که میدانند هرگز تکرار نمیشود، بالا رفتهاند، اما بسیاری هم هستند که گوشیها را در جیب گذاشتهاند، چون میخواهند این وداع را نه با لنز دوربین، که با چشمهای خیس خودشان ثبت کنند.
حالا صدای «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز» با شدتی بیشتر طنینانداز شده است. من هم با جمعیت همنوا میشوم. فرقی نمیکند کجای صف ایستاده باشی؛ وقتی پیکر از میان جمعیت عبور میکند، انگار تمام این خیابان به یکباره از نفس میافتد. دستها به سوی تابوت دراز میشود، پارچههایی که به عنوان تبرک به تابوت متبرک میشوند، به سرعت در میان مردم دستبهدست میگردد.
اینجا، در این لحظه، شهر رنگ دیگری دارد. تهران امروز نه یک پایتخت سیاسی، که پایتختِ حزن و همدلی است. من در میان این جمعیت، چیزی فراتر از یک مراسم رسمی را حس میکنم؛ چیزی شبیه به پیوندِ یک ملت در یک لحظهی تاریخی. خورشید کمکم بالاتر میآید و سایهها کوتاهتر میشوند، اما تپش قلب این جمعیت، تا ساعتها پس از پایان مراسم، در خیابانهای این شهر باقی خواهد ماند.
ما امروز اینجا آمدیم، نه فقط برای بدرقه، که برای تثبیت خاطرهای که میدانیم در تاریخ این سرزمین حک خواهد شد. راهی که آغاز شده است، همچنان در گامهای خستهی اما استوار مردم، ادامه دارد.
انتهای خبر/ تاج الدینی

