سقفِ بلندِ مصلا، امروز شاهدِ روایتی بود که در قابِ هیچ دوربین و کلمهای به تمامی نمیگنجد. هوا از نفسهایِ گرمِ هزاران نفری که ساعتها در انتظارِ لحظهیِ موعود بودند، آکنده شده بود. پیرمردانی که ردِ سالها رنج و تلاش بر چهرهشان نقش بسته، در کنارِ جوانانی که با چشمانی لبریز از امید و اشتیاق، به جایگاه خیره مانده بودند؛ اینجا، در این صحنِ بزرگ، فاصله میانِ نسلها برداشته شده بود.
وقتی سکوتِ انتظار با نوایِ صلوات و شعارها شکسته شد، گویی لرزهای بر جانِ مصلا افتاد. لحظهیِ ورود، لحظهای بود که زمان در نگاهِ جمعیت ایستاد. هزاران دست به نشانه سلام و احترام به آسمان بلند شد و در میانِ این دریایِ مواجِ سیاهپوش، میشد برقِ اشک را در چشمهایِ بسیاری دید؛ اشکهایی که نه از سرِ اندوه، که از شدتِ اشتیاق و پیوندی عمیق میجوشید.

صحنههایی که امروز در گوشه و کنارِ مصلا رقم خورد، گویایِ حقیقتی فراتر از یک دیدارِ رسمی بود. مادری که فرزندش را بر دوش گرفته بود تا شاید نگاهی از دور به رهبرش بیفکند، یا جوانی که بیتابانه در پیِ ثبتِ این لحظات در حافظهیِ خود بود، همگی یک حسِ مشترک را زمزمه میکردند: «ما با هم هستیم».

وقتی کلام آغاز شد، مصلا یکپارچه گوش شد. هر جمله که از زبانِ رهبرِ انقلاب جاری میشد، واکنشی از عمقِ جانِ جمعیت در پی داشت؛ گاه با فریادهایِ حمایت و گاه با سکوتِ مطلق و پر از تأمل. اینجا بود که میشد حس کرد چگونه پیوندِ قلبیِ میانِ مردم و رهبرشان، فراتر از هر تحلیلِ سیاسی، به یک نیرویِ زنده و تپنده بدل شده است.
غروب که از راه رسید و تعدادی اندک بهآرامی فضایِ مصلا را ترک میکرد، هنوز صدایِ شعارها در فضایِ سردِ تهران طنینانداز بود. مردم میرفتند، اما انگار چیزی از آن گرما را با خود به خانههایشان میبردند؛ حسی از همبستگی، عزمی برایِ فردا و خاطرهای از روزی که در صحنِ مصلایِ تهران، یک ملتِ بزرگ، عهدِ خود را با آرمانهایش تازه کرد. امروز، مصلا فقط یک بنا نبود؛ مأمنی بود که در آن، امید و ارادت، دوباره متولد شد.
انتهای خبر/ تاج الدینی


